مامان آینده در انتظار شاینا عشق مامانی

((سُبْحانَ اللَّهِ الْعَظیمِ وَبِحَمْدِهِ اَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَاَسْئَلُهُ مِنْ فَضْلِهِ))

به نام الهه ی عشق........

 

 

 

خـدا چـندیـن سـال است صبـح مـرا صـدا مـیـزنـد و مـیگـویـد

 

~~✿ حی علی الصلاة ✿~~


مـن هم میرو وقول می دهم که

~~✿ ایاک نعبد ✿~~


در فاصله صبح تاظهر چند ین بار پیمان شکنی می کنیم

ظهر می فرستد دنبالم و می گوید


~~✿ حی علی الصلاة ✿~~


مجـــــــددا قول می دهیم که


~~✿ ایـاک نعبد ✿~~


بـاز پـیمـان شکـنی


و بـاز مـغـرب ...


ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ

 

عـجـب صبـری خــ❤ـدا دارد ..

             

 

نظر ندی و بری ناراحت میشم



تاريخ : پنجشنبه 10 مهر 1393 | 13:18 | نویسنده : زهرا |
تاريخ : چهارشنبه 23 تير 1395 | 22:22 | نویسنده : زهرا |

سلام سلام به همه ی دوست های خوبم

بالاخره بعد از مدت ها تونستم بیام و این خبر بنویسم دختر کوچولو من دو هفته زودتر از موعد یعنی ۲۱ بهمن ۱۳۹۴ بدنیا اومد و تا الان نذاشته بود من بیام و اینجا سر بزنم بس که گریه میکنه...ولی گریه هاشم شیرینه

خدا جونم دامن همه ی منتظرها رو سبز کن آمین

زیباترین حس دنیا یعنی مادر شدن نصیب همه آرزومندها بکن

علی الخصوص دوست خوبم زهرا خانوم




تاريخ : يکشنبه 6 تير 1395 | 12:07 | نویسنده : زهرا |

سلام دوست های گلم

اسم نی نی قرار نیس شنتیا باشه این اسم وبم اون موقع که نمیدونستم نی نی دختره یا پسر اسم دختر گلم قراره بزاریم شاینا

شاینا به معنی شاه دانه

 

این در جواب دوستام که اسم نی نی رو پرسیده بودن

بارداری من

تاريخ : دوشنبه 7 دی 1394 | 13:17 | نویسنده : زهرا |

سلام دختر نازم سلام نازنین مادر                                                                                                  

سلام فندق کوچولوی من

بعد از یه مدت طولانی اومدم تا دوباره برات بنویسم خوب توی این مدت خیلی استرس و اضطراب کشیدم واسه همین اصلا دستم به سمت لپ تاپ نمی رفت توی 17 هفتگی با درد شدید پهلو توی بیمارستان بستری شدم و دکترها تشخیص عفونت شدید کلیه سمت راست رو دادن اگ بدونی چه روزهای سختی رو توی بیمارستان گذروندم

نزدیک 5 روز توی بیمارستان بستری بودم اگ بدونی چه جوری شب ها رو صبح میکردم بعضی شب ها تا صبح از درد نمی خوابیدم

حالا فکر کن توی همون روزی که من بیمارستان بستری شدم دخترخاله کوچولوت مهرانا خانوم بدنیا اومد

بیشتر ناراحتی ام از این بود هر دو تا توی چند قدمی همدیگه توی دو تا بیمارستان مختلف بستری بودیم اما نتونستم اولین روز نی نی خواهرمو ببینم                                                                                              

توی 6 روزگی اش بالاخره دیدمش یه دختر ناز و شیرین اما خیلی ضعیف با وزن خیلی کم با وزن دو کیلو و پانصد به دنیا اومد

و فاجعه از اون بدتر اینجا بود که مامان بزرگمم توی بیمارستان توی تبریز بستری بود و مامانم هم مدت ها بود که تبریز پیش مامان بزرگم بود و اصلا خبر نداشت که من بیمارستانم و مادرشوهرم به عنوان همراه پیشم می موند درسته که خیلی برام زحمت کشید کلی بی خوابی کشید و از خونه زندگی اش موند اما هیچکس توی این لحظات سخت نمی تونه جای مادر تو بگیره هیچکس نمی تونه مثل مادر دلتو قرص کنه و بهت دلداری بده با هیچکس مثل مادرت راحت نیستی

خدایا همه ی مادر های دنیا رو حفظ کن مامان جون منم زیر سایه خودت حفظ کن

توی بیمارستان با هر کس که میومد ملاقاتم فقط گریه میکردم گریه ام فقط از دلتنگی دوری مادرم بود

دختر نازم                                                                                   

اینم بدون که بابایی توی این لحظات اصلا منو تنها نذاشت از هر شرایطی که پیدا میکرد استفاده میکرد و یواشکی نگهبان ها رو می پیچوند و میومد پیش من با هر بار اومدنش و رفتنش من بازم پشت سرش گریه میکردم نمیدونم چرا آنقدر ضعیف شده بودم شاید چون اولین باری بود که شرایط و محیط بیمارستان تجربه میکردم به همین خاطر خیلی برام سخت میگذشت....روزی که مامان جون عزیزم بالاخره فهمید من بیمارستان بودم و بهم زنگ زد روزی بود که قرار بود مرخص بشم پشت تلفن آنقدر گریه کردم همه ی پرستارها توی اتاق جمع شدن داشتم داغون می شدم اما خلاصه هر وطور که بود گذشت و من مرخص شدم و مدت ها مادرشوهرم بهم رسیدگی میکرد خدا بهش سلامتی بده            

الان هم باید هر روز دارو استفاده کنم و بعد از زایمان به طور کامل کلیه هام درمان بشه....................................................................................................الان دختر نازم نزدیک به 24 هفته اش و من کاملا حرکات شو توی دلم حس میکنم و هیچ حسی از این شیرین تر نیست....راستی یادم رفت بگم توی بیمارستان تنها دلخوشیم این بود که روزی سه بار میومدن و صدای قلب تو چک میکردن و گوش میدادن و این اهنگ دلنشین تنها دلخوشی من در اون فضای غم بار بود یه سری هم بابا جون اونجا بود و تونست صدای قلبتو بشنوه و از این بابت خیلی خوشحال بود      

دیروز هم رفتم مرکز بهداشت محل مون تا پرونده باز کنم حس میکردم چند روزه که حرکاتت کند شده اونجا از خانوم درخواست کردم تا صدای قلبتو گوش کن خدا رو شکر خیلی تند تند میزد و خیالم راحت شد راستی به مامانی واکسن هم زدن دستم خیلی درد میکنه....

راستی اولین بار که تونستم خیلی راحت و عمیق حرکتتو حس کنم تاریخ 8 مهر 94 ساعت 2و 50 دقیقه بعد از نماز عصر بود

 
کلی مطلب توی ادامه مطلب نوشته بودم نمیدونم چرا درج نشد دیگ حوصله ندارم دوباره بنویسم کلی راجع به سیسمونی ات نوشته بود اما حیف پاک شد فعلا به خدا میسپارمت عزیزم

 

بارداری من

تاريخ : سه شنبه 3 آذر 1394 | 11:18 | نویسنده : زهرا |

خدایا خیلی خوشحالم واقعا نمیدونم چه جوری باید حسمو بیان کنم قبلا اینکه بیام پای نت کلی چیز تو ذهنم هست تا بنویسم اما الان نمیدونم چرا چیزی به ذهنم نمیاد 

فقط تا این حد میتونم بنویسم که انقدر خوشحالم که نمیتونم با هیچ کلمه اییی احساساتمو و خوشحالیمو بیان کنم

 

توی سومین سال با هم بودنمون و توی دومین سالگرد ازدواج مون خدا نعمت شو بهمون تموم کرد و امسال جشن تولد همسرمو و سالگرد ازدواج مونو سه تایی داریم جشن میگیریم خدایا هزار بار شکرت

 

خدا جونم من دو روز پیش فهمیدم که تو نعمت تو در حقم تموم کردی و یه دختر ناز الان داره توی شکمم بزرگ میشه آره فهمیدم که اولین فرزندم یه دختره نازه میگن دختر نعمت خونه است و من از این بابت خیلی خوشحالم 

درسته که خیلی ها دوست داشتن که بچه ی اول من پسر باشه خب دیگ خدای بزرگ اینطور صلاح دیده و من از این بابت خیلی خیلی خیلی خوشحالم خدایا شکرت

اصلا هم ناراحتی اون یه عده واسم مهم نیس

خدایا تو فقط بچه مو توی شکمم حفظ کن تا سالم و سلامت بیاد توی بغلم....بعدش دیگ چیز دیگه ای ازت نمیخوام

بچه ام هزار ماشاالله خیلی خوش روزی ....دیشب جلسه قرض الحسنه خونه ی ما بود آخه وام ماه قبل به اسم ما افتاده بود...

درسته که واسه تمیز کردن خونه یه مقدار اذیت شدم و کمرمو و شکمم درد گرفت اما بازم خدا رو شکر که یه چیزی توی دلم هست که وقتی یه ذره کار میکنم متوجه ی حضورش میشمو یادم می افته باید بیشتر مواظب خودم باشم...

 

توی این هفته یه بار خیلی ترسیدم اخه حس میکردم اصلا هیچی توی دلم نیس همش می ترسیدم نکنه خدایی نکرده بچه ام طوری اش شده باشه آخه ضربان قلب شو حس نمیکردم کلی گریه کردم....خدایا چقدر اون دو روز برام سخت گذشت...تا اینکه رفتم سونو و صدای قلبشو شنیدمو و خیالم راحت شد

دختر عزیزم دلبندم توی سونو دکتر مانیتور کرد به سمت منو همه بدن خوشگل تو بهم نشون داد داشتم از ذوق می ترکیدم اون قلب نازتو که تالاپ و تلوپ میزد بهم نشون داد 

چشم های نازتو کشید جلو گفت ببین این چشماش 

این دست هاش

حتی گفت این معده ات و پاهتم بهم نشون داد خیلی کوچولو بودی الهی فدات بشم تو سالم باش بزرگ میشی ریز بودنت مهم نیس

الان وزنت 125 گرم مامان قربونت بشه

الان 15 هفته و 6 روزته عزیزم

بابایی هم خیلی خوشحال شد وقتی فهمید درسته که پسر دوست داشت اما اصلا ناراحت نشد گفت سالم باشه و خوش نعمت دختر و پسر بودنش مهم نیس با یه جعبه شیرینی اومد خونه و خیلی خوشحال بود گفت دختر عزیز پدرشه ....میدونم که نور چشمم میشه

امشب تولد بابایی شام خونه مامان بابایی هستیم سالگرد ازدواج مون هم هست اما من و بابایی فردایی با تو سه تایی با هم جشن میگیریم

 

زیاد حرف زدم به خدا میسپرمت عزیزم...همیشه سلامت باشی

بارداری من

تاريخ : شنبه 28 شهريور 1394 | 21:33 | نویسنده : زهرا |

نی نی کوچولوی من امروز توی دل مامانی اش سه ماهش شد

                 

                    سه ماهگی ات مبارک عزیز دلم 

خدا تو رو برای من حفظ کنه.....آمین

بارداری من

تاريخ : جمعه 13 شهريور 1394 | 19:33 | نویسنده : زهرا |

سلام نی نی خوشملم سلام کنجد کوچولوی من سلام لیمو شیرین من

دیشب خیلی مامانی رو اذیت کردی ولی خوب اشکالی نداره تو صحیح و سلامت باشی من درد بکشم مهم نیس

نیمه های شب از درد زیر دلم از خواب بیدار شدم مجبور شدم برم توالت هرچند هر شب بخاطر این و گاهی اوقات بخاطر گرسنگی منو از خواب بیدار میکنی اما دیشب با شب های دیگ فرق داشت خیلی زیر شکمم درد میکرد یه یکساعتی رو بیدار بودم بابایی هم از صدای ناله های من بیدار شد کلی اصرار کرد بریم دکتر من قبول نکردم با یه پارچه ی نازک شکممو بستم و نفهمیدم کی دردم آروم شد و خوابم برد 

از صبح هم که بیدار شدم متاسفانه دچار تکرر ادرار شدم خیلی بده میترسم خدایی نکرده عفونت باشه وایییییی خدا نکنه....

الان خیلی بهترم خدا رو شکر 

دوست های خوبم اگ کسی در رابطه با عفونت های ادراریی دوره بارداری اطلاعات داره کمکم کنه لطفا ممنونم

نی نی نازم امشب و فردا شب عروسی دعوتیم اگ حالم خوب نباشه نمیرم آخه سلامتی تو واسم مهمتره...

 

عزیز دلم فندق کوچولوم پسته ی نازم فعلا به خدا میسپارمتبای بای

بارداری من

تاريخ : سه شنبه 10 شهريور 1394 | 13:37 | نویسنده : زهرا |

 اینم چند تا عکس خوشگل از برادرزاده ی نازم که خدا رو شکر خداوند صحیح و سلامت توی آغوش پدر و مادرش قرارش داد و تموم نگرانی هامون تموم شد الینای عمه خیلی نازه متاسفانه دیر تونستم عکس هاشو بزارم الان حدودا 4 ماهه شه هر روز هم شیرین تر میشه

یه خواهرزاده ی خوشگل هم توی راه دارم که اونم دختره و تا وسط های مهر اونم به دنیا میاد خدا اونم سالم و سلامت بهمون بده     

 

 

   اینم کیک کوچولوی دو نفره مون که به مناسبت جشن نی نی دار شدنمون همسری زحمت شو کشیده بود....

بارداری من

تاريخ : دوشنبه 9 شهريور 1394 | 18:34 | نویسنده : زهرا |

سلام  به همه ی دوست های خوبم

بعد مدت ها برگشتم واقعا نمیدونم از کجا و چه جوری شروع کنم یه مدت که نمی نویسی انگار نوشتن یادت میرهخندونک

اول از همه خبر خوب شیرینمو بگم بالاخره منم به آرزوی قلبی خودم رسیدم منم مامان شدم الان نزدیک به سه ماهه که یه نی نی خوشگل داره توی دل من رشد میکنه محبت

خب بزارین از اولش بگم

اینجا دارم واسه ی تو می نویسم نی نی عزیزم که توی دل مامانی هستی

16 تیر 1394 دو الی سه روزی میشد که از تاریخ پری خانوم گذشته بود و خبری ازش نبود منم مثل همیشه بی خیال بودم آخه ماه رمضون بود بیشتر سرگرم این ماه عزیز بودم البته ناگفته نماند که دلم شک زد بود آخه هیچ وقت توی ماه رمضون آنقدر اذیت نمیشدم همش سرکار ضعف داشتم طوری که چند روزی رو اصلا روزه نگرفتم میترسیدم سرکار حالم بد بشه (خواهرمم بچه اولش توی ماه رمضون باردار بود و اطلاع نداشت این مدت که ضعف داشتم و سرگیجه وقتی روزه بودم یاد حرف های خواهرم افتاده بودم واسه همین شک کرده بودم)

اون روز وقتی واسه سحر بیدار شدم ناخودآگاه رفتم سمت کشو یه بی بی چک از توش برداشتم رفتم تا تست کنم چند لحظه نگذشته بود که دیدم دو تا خط ظاهر شد داشتم از ذوق بال در میاوردم شوهری منم که هیچ وقت واسه سحر بیدار نمیشد اون شب انگار که به دلش افتاده باشه بیدار شده بود تا با من غذا بخوره خلاصه سرتونو درد نیارم اون سحر با کلی ذوق و شوق گذشت و من تصمیم گرفتم فرداشو روزه نگیرم صبح ساعت 7 بیدار شدم و یه تست دیگ زدم دیگ نتونستم طاقت بیارم به دوستم زنگ زدم و بهش گفتم تا با هم بریم آزمایشگاه 

و بعدش مطمئن شدم که باردارم سریع به همسری خوشگل زنگ زدمو خبر دادم از خوشحالی داشتم بال در میاوردم ناگفته نماند که دوستم از من بیشتر هیجان داشت نزدیک بود تا آزمایشگاه از خوشحالی پرواز کنه همش به شکم من دست میزد و نازش میکرد

 

اینم اولین عکس از سونوی نی نی نازم

 

 

اینکه چرا وقتی متوجه شدم زودتر نیومدم تا این خبر توی وبم ثبت کنم به این علت بود که اوایل واقعا حالم خوب نبود زیاد نمی تونستم به صفحه ی مانیتور نگاه کنم واسه همین بعد اینهمه مدت اومدم و اینکه اولین سونوی سلامت جنین و آزمایش شو دادم و خواستم از سلامتش مطمئن بشم و بعدا بیام اینجا و بنویسم دیروز نتیجه ها رو گرفتم و به دکترم نشون دادم خدا رو شکر دکترم گفت همه چی خوبه و از این بابت خیلی نگرانی داشتم ولی الان یه نفس آسوده کشیدم 

طبق محاسبات من توی دلی من الان تقریبا 12 هفته و 5 روزه شه 

خدایا دامن همه ی دوستانی که در انتظار فرزند هستن رو سبز بفرما آمین

فرزند من رو هم صحیح و سلامت در آغوشم قرار بده آمین

 

 

خدای همونطوری که برکتت رو توی ماه پر از خیر و برکتت به من نازل کردی قدم فرزندم رو هم پر از خیر و برکت قرار بده خدایا خودتت حفظش کنه به خودتت میسپرمش....

خدایا به من و همسرم هم سلامتی عنایت بفرما تا بتونیم از فرزندمون به خوبی محافظت کنیم و بتونیم خوب تربیتش کنیم و پرورشش بدیم

 

دوست های خوبم ببخشید که سرتونو درد آوردم از راه دور همه تونو می بوسم منتظر کامنت های پر انرژی تون هستم

بارداری من

تاريخ : دوشنبه 9 شهريور 1394 | 17:49 | نویسنده : زهرا |

 

 

 

گشت گرداگرد مهر تابناک,ایران زمین
روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمین
ای تو یزدان , ای تو گرداننده ی مهر و سپهر
برترینش کن برایم این زمان و این زمین

این بار می خواهم هفت سین عید را با یاد تو بچینم

سبزه را با یاد روی سبزه ات

سمنو به یاد شیرینی لبخندت

سایه دانه به رنگ چشم هایت

سرکه با یاد ترشی مهربانیت

سیب با یاد تردیه گونه هایت

سکه با یاد درخشش قلبت

سیر با یاد تندی کلامت

با همه خوبی ها و بدی هایت  … دوستت دارم

 

 

(تقدیم به همسر عزیزم)

 

پیام نوروز این است.دوست داشته باشید و زندگی کنید.زمان همیشه از ان شما نیست . . .

تقدیم به همه ی دوست های مهربون نی نی وبلاگیم

سال خوشی رو برای همه تون آرزو میکنم

سال نوی همه تون سرشار از زیبایی ها

دوستتون دارم


 

مطالب جدید

تاريخ : پنجشنبه 28 اسفند 1393 | 1:05 | نویسنده : زهرا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد




.: Weblog Themes By SlideTheme :.